|
وبلاگ بروبچی که دوستیشون ( تا ) نداره ...
|
اولش با یک شکلات شرو شد ...
من یه شکلات گذاشتم توی دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دستم .
من بچه بودم اونم بچه بود .
سرمو بالا کردم اونم سرشو بالا کرد . دید که منو میشناسه . خندیدم .
گفت : دوستیم ؟
گفتم : دوست دوست .
گفت تا کجا ؟
گفتم دوستی که تا نداره .
گفت تا مرگ !
خندیدمو گفتم : ( من که گفتم تا نداره ! )
گفت : باشه تا پس از مرگ !
گفتم : نه نه نه نه . تا نداره .
گفت {قبول} تا اونجا که همه دوباره زنده میشن
یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم ؟
خندیدمو گفتم : تو براش تا هرجا که دلت میخاد یه تا بکش .
اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا ته اون دنیا .
اما من اصلا واسش تا نمیزارم
نگام کرد ...
نگاش کردم ...
باور نمیکرد ...
میدونستم اون میخاد حتما دوستی ما یه تا داشته باشه ...
دوستی بدون تا رو نمیفهمید . . .
...................................................................................
گفت : بیا واسه دوستیمون یه نشونه بذاریم . گفتم باشه .
تو بذار ؟؟؟
گفت : شکلات . . .
هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی هم مال من .
باشه ؟؟؟
گفتم باشه ...
هربار یه شکلات میذاشتم توی دستش .
اونم یه شکلات توی دست من .
باز همدیگرو نگاه میکردیم ...
یعنی که دوستیم . دوست دوست .
من تندی شکلاتم رو باز میکردمو میذاشتم توی دهنم
و تند و تند میمیکیدم ...
میگفت : شکموووووووووووو . تو دوست شکمویی هستی ...
و شکلاتشو میذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ ...
میگفتم : بخورش !!!!!
می گفت : تموم میشه ! میخام تموم نشه !
برای همیشه بمونه !!!!!!
صندوقش پر از شکلات شده بود ...
هیچ کدومشو نمیخورد . من همشو خورده بودم ...
گفتم : ( اگه یه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن یا کرما ؟!!!
اون وقت چیکار میکنی ؟؟؟
گفت : مواظبشون هستم . میخام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم
و من شکلاتامو میذاشتم توی دهنمو میگفتم : نه نه نه . تا نداره .
دوستی که تا نداره ...
...........................................................
یه سال ... دو سال ... چار سال ... هف سال ...
ده سال ... بیس سالش شده بود ...
اون دیگه بزرگ شده منم بزرگ شدم ...
من همه شکلاتامو خوردم . اون همه شکلاتاشو نگه داشته ...
اون اومده امشب تا خدافظی کنه ...
میخاد بره ...
بره اون دور دورااااا ....
میگه : میرم . اما زودی برمیگردم ...
من که میدونم میره و برنمیگرده ...
یادش رفت شکلات به من بده ...
ولی من که یادم نرفت ...
یه شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم این برای خوردن ....
یکی هم گذاشتم کف اون دستش ...
اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت ...
یادش رفته بود که صندوقی هم داره برای شکلاتاش ...
هردوتاشو خورد ....
خندیدم ...
میدونستم دوستی من تا نداره ...
میدونستم دوستی اون تا داره ... مثل همیشه ...
خوب شد همه شکلاتامو خوردم ...
اما اون هیچ کدومشونو نخورد ...
حالا با یه صندوق ...
پر از شکلاتهای نخورده .....
چیکار میکنه ؟؟؟؟؟؟؟
پایان ...
خودم با این که انقدر گوش کردم حفظ شدم اما باز گریم گرفت .
چیکار کنیم دیگه ...
آخه دوستی ماهم یه وقتایی یه زمانی تا نداشت ...
یه جورایی داستان زندگی منم هست ... ![]()
![]()
ای بابا ................
در آخرم اگه خیلی عامیانه نوشتم یا غلط املایی دارم ببخشید
دیگه آخه الان یه ۳ ساعتی هست که دارم روی نوشتش
چه تو وبلاگ چه از روی آهنگ کار میکنم.
الانم ساعت ۶:۳۲ صبحه . دارم از بیخابی میمیرم.
خداییش اگه خوندین نظر ندین یعنی دوستی همتون تا داره ... ![]()
![]()
![]()
سلام دوستان...![]()
امروز اهنگ های خودمو براتون میزارم ....![]()
باصدای خودم البته به سبک شازده...![]()
برای دانلود روی اسم اهنگها کلیک کنید...![]()
لینکها غیر مستقیم میباشند...![]()
با تشکر...![]()
باورکن-میکس شده به همراه گوگوش
امیدوارم خوشتون بیاد . من که خودم خیلی حال کردم باهاش . . .
یه جورایی الگوی خوانندگیمه ! ! ! ![]()
![]()
![]()
شازده (مازیار مقدم) اهل تهران بود و بعداز اتمام تحصیلاتش از ایران خارج شد و در آمریکا مشغول به زندگی شد. اما همیشه می گفت که ایران یه جای دیگست . از اینجا به بعد رو از کلام شازده عزیز بخونید....
پائیزهای زیادی را درایران سپری کردم و در سال1983 بعد از اتمام تحصیلاتم در ایران به دیدار پائیز در آنسوی آبها آمدم و از آن تاریخ تا کنون در آمریکا زندگی میکنم ، اینجا نه پائیزم دیگه پائیزه ، نه زمستانم دگر زمستان ، رنگی از بهار به ضخامت یک حس کوتاه بر روی تمام چهار فصل این دیار نقش بسته است ، ولی اگر با نوک انگشت این هاله را پس بزنید وارد فصلهای دلت میشوی
( دل من رنگ فصلهای این دیار را از رنگ جهنم میبیند )
کارهای هنری خود را چند سالیست آغاز کرده ام ، در لوس انجلس با رادیو و تلویزیونهای ایرانی همکاری دارم و خوشحالم که خداوند به من این مجال را داده تا بتوانم از این طریق با دلهای شما ارتباط برقرار کنم و حرف دل خود را به گوش شما نازنینها برسانم ، از انجائی که قلب من همیشه حاکم بر وجودم بوده است ، آدمی بسیار حساس ولی مقاوم میباشم به همین خاطر شما میتوانید به این امر در نوشتهایم و اشعارم و یا در اشعاری که از شاعران خوب کشورم که برای دکلمه انتخاب میکنم پی ببرید ، با اشعار عاشقانه احساسم را راحتتر و صریحتر میتوانم به شنوندگانم منتقل کنم
-------
روحش شاد
_________________
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود ... صحنه پیوسته بجاست ... خرم آن نغمه که مردم بسپاند به یاد.
گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی . . .
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد ! ! !
گفت : روزی تو نیز خاموش شوی . . .
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود